چگونه باور کنم که نیستی؟
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:46
چگونه باور کنم که نیستی؟ وقتی هنوز صدای گرم و مهربانت در گوشم شنیده میشود. چگونه باور کنم که پر کشیدی؟ وقتی هنوز سرمست تماشای زیباییت هستم. باور نمیکنم.... چرا که در لحظه لحظه هایم حضور داری. تو در زلال آبشاران جاری هس...
باید بازیگر شوم....
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:45
باید بازیگر شوم ؛ آرامش را بازی کنم... باز باید خنده را به زور بر لب هایم بنشانم... باز باید مواظب اشک هایم باشم... باز همان تظاهر همیشگی خوبم... گاهی وقتا بی دلیل بغض ترک برمیدارد... احساس ضربه میبیند ... غرور خرد میشود و دل...
آغوش آرامش بخش تو....
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:44
پس میزنم لحظه هارا تا برسم به بلندای آغوش آرامش بخش تو..... که در آغوشم بگیری ومن دنیایم را ببازم در پس عطـــــرتنت....
باران نبار....
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:47
زین پس تنها ادامه میدهم در زیر باران..... حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم..... میخواهم تنهاییم را به رخ این هوای دونفره بکشم..... باران نبار من نه چتر دارم ......... نه یار ..........
از من نپرس که چقدر دوستت دارم !!!
-
تاریخ: 1393/4/1 ساعت: 14:02
اینجا در قلب من حدومرزی برای حضور تو نیست. به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم . مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟ مگر میشود که هوارا از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟ بگو معنی تمرین چیست؟ بریدن از چه چیزی را تمرین کنم؟بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن من...
نگاهت را از چشمم برندار...
-
تاریخ: 1393/4/1 ساعت: 14:03
از من نپرس که اشک هایم را برای چه به پروانه ها هدیه میدهم. همه میدانند که دوری تو روحم را می آزارد. تو خود پروانه هارا به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند ........ نگاهت را از چشمم برندار .... مرا از من نگیر.... هوای سرد اینجارا دوست ندارم ...... مرا عاشقانه در آغوش بگیر که تنهای...
مرگ...
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:42
سلام عشقم خوبی؟؟؟ مرسی از اینکه اومدی دیدنم.... عشقم قول بده زود به زود بیای دیدنم باشه؟؟؟ وایسا ببینم ! چرا چشمات خیسه ؟ داری گریه میکنی ؟ عشقــــــــم........ نکنه دلت برای من تنگ شده... نه ؟ راستش منم دلم برات خیلی تنگ شده..... چرا داری گریه میکنی .. بس کن دیگه .... اگه واسه ...
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم؟
-
تاریخ: 1393/8/6 ساعت: 9:31
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم؟ من چیزهای باارزشی دارم!!!!!!!! حنجره ای برای بغض چشمانی برای گریه لبهایی برای سکوت دستهایی برای خالی ماندن پاهایی برای نرفتن ...
حضورآرامت مدتهاست در کنارم نیست......
-
تاریخ: 1393/4/1 ساعت: 2:39
سیامک جان حضور آرامت مدتهاست درکنارم نیست.ولی یاد تو مهمان همیشگی قلبم است.دوباره تنها شده ام....... دوباره دلم هوای تو را کرده..... خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت از باران مینویسم...... به یاد عصری افتادم که تو را برای اولین بار ...
خاطرات آشنایی با عشقم سیامک
-
تاریخ: 1393/4/1 ساعت: 2:37
غروب یک روز دل انگیز بهاری بود و من مثل همیشه درراه بازگشت به خانه . بازهم ترافیک نواب امانم رو بریده بود . اون روز برخلاف روزهای دیگه خسته به نظر میرسیدم. در مسیر نواب به سمت ستارخان بودم که احساس کردم یه نگاه دنبالمه. خودم رو زدم به بیخیالی و گذشتم.اما آن نگاه دایم دنبالم بود و به نوعی آزارم میداد...